قهرمان ميرزا عين السلطنه

552

روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى )

تكلم جنباندن ، عرق و شراب وافر خوردن را ياد گرفته‌ايم . ديگر آن چيزهاى خوب را ياد نگرفته‌ايم و در حقيقت همين كارها كفايت مىكند . دو مدرسه داريم ، سى سال است همان شاگردهاى روز اول هنوز درس مىخوانند و دو نفرشان صاحب كمال نشده‌اند . . . . خانهء درستى است . كسى جرأت رفتن آنجا را ندارد . پسر هركس رفت معيوب شد . ساير كارها همين‌طور . درست نخواهد شد مگر « دست غيب آيد و كارى بكند » . كارهاى خودمان و قانون صحيح محمدى صلوة الله عليه و آله از دست رفته قانون فرنگيها هم ميان نيست . وضع دولت ما الان تمامش به تملق و بله‌بله مىگذرد . هر صاحب‌منصبى هر كارى كرد اجزائش تمجيد و تعريف مىكنند ، اگر در آن يك كار صد هزار خطا و خبط كرده باشد . دولت هم همين‌طور و هركس كه داخل كار است هرچه كرد كرد و از او پذيرفته مىشود . يك كار ، يك عرض ده تومانى نمىگذرد . تمام مردم مبتلا و سرگردان مىباشند . به هركس ظلم و ستم شده دادرس نيست . هركس مطالبات دارد همان‌طور مانده . هركس مال مردم را خورده خورده . صرافها پول هركس را توانستند خوردند . يك نفر خدا شاهد است يك كلمه سؤال نكرد . سر مردم بىكلاه [ است . ] هركس به درد خود بايد بميرد . اراج دوشنبه پنجم ربيع الثانى - صبح باغ رفتم . نزديك ناهار آقاى عماد السلطنه از شهر رسيدند . تا عصر به صحبت گذشت . شب را آنجا ماندم . بىخوابى و بدرختخوابى قدرى اذيت كرد . هوا خوب بود . بهر جهت باز خوش گذشت . بهتر از بعضى شبها بود . سه‌شنبه 6 - صبح حضرت و الا و آقاى عماد السلطنه كامرانيه خدمت حضرت نايب السلطنه تشريف بردند . من و تولوى خان سوار شده اراج « 1 » منزل شاهزاده والى رفتيم . نواب عليه آنجا بودند . بعد از ناهار حضرت و الا و آقاى عماد السلطنه هم آمدند . تا عصر آنجا بوديم . غروب باغ رفتيم . آقاى عماد السلطنه هرقسم بود باز نگاه داشتند . لابد لاعلاج ماندم . الحمد لله امشب رخت‌خواب خوب بود . بعد از شام چادر تولوى خان چايى مفصلى خورديم . عطش شب الحمد لله كمتر بود . تا ساعت هفت بيدار بودم ، بعد خوابم برد . چهارشنبه هفتم ربيع الثانى - عصر از باغ پياده به عزم زيارت امامزاده ابراهيم ( ع ) كه در بالاى اوين واقع است رفتيم . اميرزاده از عقب سوار آمد . چون خيلى از پياده رفتن عاجز است و ماشاء الله قطور هم هست خواستيم اذيتى كرده باشيم وقتى كه نزديك شدند من گفتم پياده شده برخوردى كنيد ، آن وقت سوار شويد . ملتفت نشده پياده شد . فورا تولوى خان سوار اسب شده رفت . اول گمان مىكرد محض امتحان اسب است . قدرى كه دور شد بناى صدا كردن را گذاشت . هرچه بيشتر صدا كرد تولوى خان تندتر رفت . ما هم به راه افتاديم . اميرزاده ديد تا منزل برود راه زيادتر است . مجبورا به راه افتاد و من گفتم حالا خانمها آنجا پياده شده اسبها را جلوى ما مىآورند . هى رفتيم و

--> ( 1 ) - اصل : عراج .